|
دلنویسهای شبانههای من
|
در هیاهوی فراموشکاران سبز
در نبود حافظه
در امید نبود
بود نبود
تنها
بی حضور فراوان یادآوران
حسرت آرزو های مرده پایان بهار را
گرگها را در پوستین
گوسفندان به رنگ سبز
برای سلاخی آینده
راضی!
در پیچش رودوار روده ها
خشکسالی تن را
امید باران را
بهبودی را.
در مسیر باد ایستادم
بر فراز تیغه کوه.
رشته های آویخته تن پوشم را
درفش گفته های بی کلام نیاکانم
خواستم.
...
شاید آرشی بی کمان
یا اسفندیاری تن آزرده
یا حتی خودم،
که تنها
گذر باد را در آغوش می گیرم
و به تماشای
ماه تمام
نبودها را جشن.
رودخانه در بستر خویش،
تنها
جاری بود.
آویخته بر جگرگاه تقدیر، نفرت بی پایان را ...
نثار آنان کردم که که ما را،
برخواسته از خویش
می خواستند.
کجایی؟
دخترم،
خونی که نداشتم در رگهایت،
زانوانی که نداشتم بر پایت،
و عضلات،
پیچیده بر هم،
سردرگم کلافی،
بسته به مویی.
و داستانی ...
از هزاره های رنج و سوگ
بر سر در معابد ننگ
گلویی
تنگ،
بر گیسوانت.
آوازت را آرزو دارم،
بر پایه های پل،
از کنون
تا فردا.
تا بیارامم
دمی
تا ابد ...
دیشب
بر تنهایی خویش نشستم
به آواز تنها پرنده ای که می خواند برایم
هنوز.
و باران نم نم که رسیدن آهسته ی گام پایان را نوید می داد.
برای
زندگی کوتاه چند صد ساله ای که نمی خواستم.
و آفریده ام ...
در تکانهای نزدیک قطار های شب رو
مرا
با همه دردهای زندگی تنها گذاشت ...
چنانکه معشوقی،
عاشق باخته دل را،
به سودای چندین ریال ساده
فروخت.
بردارید،
پنج ریالی کهنه را از میان راه
کهنه کفش را در بیابان
که ارزش گذارد؟
مگر برهنه پای؟
بگذاریدم تا بروم،
چه می خواهید از این خسته دستهای پینه دار
از این قلب شکسته،
از این بی همه زنده ی بی روح.
بگذاریدم ...
من نیستم جز تخته پاره به جا مانده از شکوه کشتی ...
در آرزوی ساحل بی سایه.
روز را شب یاد آورد.
مگر شب، بی همه روزهایش، بر کنار ساحل ماسه های نرم،
زندگی بی کودک خویش را،
به نفیر خرناسه های بی اعتنای خرس
بیالاید.
من نیستم ...
جز کلیدی بر قفل موجهای
بی گذشته ی
بی فردا.
چه شود اگر بی من
جهان راه خویش پی گیرد؟
و مرا به آخرین نخلهای جهان بیاوبزد؟
و زرینه های بدنم را به شام نفرت انگیر کرمها مهمان کند؟
بنشینم؟
همین؟
نفرت را راه توشه آخرین سفر بی بازگشت کنم.
برای خوراندن گلنوشته های آخرین کاتب وحی بر نفرت انگیز ترین تحقیر انسان.
همه گوشت انسان را، خوراک انسان کنم ...
مگر ...
بانویم امروز ...
مرا مهمان سلامی کند،
بی طمع کلامی.
دلم برای خرمالوهای دروغناک محبت،
تنگ شد.
چگونه برآورد
خرمالو
از درخت بود
که نیست دیگر؟
اما
باز هم
نشسته ام شاید
اسباب کشی را
مانده باشد
یکی
هنوز.